
عشقبازي را ندانستم قماري مشکل است

با تو چه زندگيايي كه تو روياهام نداشتم تك و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
چه سفرها با تو كردم چه سفرها توروبردم، دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم
دارم از تو مينويسم كه نگي دوست ندارم از تو كه با يه نگاهت زيرورو شد روزگارم
دارم از تو مينويسم دارم از تو مينويسم دارم از تو مينويسم
موقع نوشتنام، وقت اسم گذاشتنام، كسي رو جز تو نداشتم اسمي جز تو نميذاشتم
من تمومه قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اون از غصه ي توست
با تو چه زندگيايي كه تو روياهام نداشتم تك و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر ميرسوندم ميرسيدي تو من اما آرزو به دل ميموندم
هي ميخواستم كه بگم، كه بدوني حالمو، اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم اونقد رفتم و رفتم كه هنوزم بر نگشتم
من تمومه قصه هام قصه ي توست اگه غمگينه اون از غصه ي توست
هر چي شعر عاشقونه است من براي تونوشتم تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگر مٌردم تو بدون چه كسي باعثشه




دوستت دارم بسیار هنوز
ان سیه دست، سیه داس، سیه دل که تو را
چو گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود برد
نشد این خاک بهم ریخته هموار هنوز
ساقه ای بودم پیچیده بر ان قامت مهر
ناتوان...نازک...ترد
تندبادی برخاست ، تکیه گاهم افتاد، برگها یم پژمرد
روزها طی شد،از تنها يی مالامال
شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال
همه شب چهره ی لرزان تو بود، کز فراسوی سپهر
گرم می امد در اینه اشک فرود
نقش روی تو در این چشمه ، پدیدار هنوز
تو گذشتی و شب و روز گذشت
ان زمان ها به امیدی که تو برخواهی گشت
پای هر پنجره مات
می نشستم به تماشا، تنها
گاه بر پرده ی ابر، گاه در روزن ماه
دورتا دورترین جاها می رفت نگاه
باز می گشتم تنها،هیهات
چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
دوستت دارم بسیار هنوز
******************************************************
عشق تو سر چشمه از كجا مي گيري ؟
عشق تو سر چشمه از كجا مي گيري ؟ از كجا مي جوشي كه چنين خروشاني؟!
چرا رهايم نمي كني؟ چرا فراموشم نمي كني؟!
اين درست است كه بي اجازه وارد قلبم شدي،قلبم را ربودي و وداع نكرده رفتي؟!
تو را مكافات چيست؟
عشق نمي گويم چرا آمدي؟ نمي گويم چرا رفتي؟ اما مي پرسم از تو چرا بي وفايي؟
نمي دانم چرا هنوز مي پويمت.
واي چه قدر احمقم كه دوباره فرا مي خوانمت.
گناه از من نيست.
گناه از توست، كه خود را آراسته اي و دلفريبي مي كني.
گناه از توست، كه دل در مقابل تو مي لرزد و خود را مي بازد.
مطمئن باش كه فردا شكايتت را خواهم كرد.
ببينم باز هم مي تواني دلفريبي كني! به خدا اگر بتواني.
خوشحالم كه فردا مفرري براي تو نيست.
فردا بايد پاسخ دهي گناهي را كه امروز كرده اي.
من با توام
اي همه غمگين اگر تنها شدي من با توام
خسته دل وز هر كه وز هر جا شدي من با توام
گر به كنج بي كسي آميختي با درد خويش
دلگران از مردم دنيا شدي من با توام
از غمت گريان منم گر تا سحر مانند شمع
اشكريزان در دل شبها شدي من با توام
اي عزيز همزبان اي هم نفس اي هموطن!
خسته گر از گنبد مينا شدي من با توام
اشك غمگيناندلم خون ميكند؛اي واي من!
ناله كمتر كن اگر تنها شدي من با توام
اي بيابانگرد بي كي!گرزغربت روزها
دربدر در كوه ودر صحرا شدي من با توام
در شب سرد زمستان روح من در كوبه هاست
چون اسير لشگر سرما شدي من با توام
كامران بودي اگر جانت سلامت شاد باش
ور به كام درد جانفرسا شدي من با توام
اي دو چشم اشكريزان!در دل شب هاي تار
هر زمان از دست غم دريا شدي من با توام
شعر من غم نامه عمر من است اي آشنا
هم سخن گر با كلام من شدي من با توام







